درد های سرزمین مادری ام

دکتر حفیظ الله شریعتی، استاد دانشگاه ابن سینا در کابل

از تهران با قطار به خواف آمدم. از خواف تا تایباد ۹۰ کیلومتر و از تایباد تا مرز ۱۵کیلومتر است که نوار مرزی افغانستان و ایران را تشکیل می دهد. ساعت هشت از مرز گذشتیم. دو طرف مرز پر از قطار ماشین هایی است که مواد مصرفی به افغانستان و دیگر کشورهای هم مرز می برند. برخورد مردان اداری ایران نسبتا آرام است و گاهی فقط با سوءظن که از فن شریف انسان های جهان سوم اند به مراجعه کنندگان می نگرند. مرزداران افغانستانی کاری به کار ما ندارند و فقط رفتار سربازان بیش از حد خشن است. خشونت در جامعه سربازان و بیشترینه مردم وطنم بومی است و با آن غریبه نیستم. وقتی در کنار جاده منتظر ماشین اسلام قلعه می مانم، سربازی با پرتاب سنگ که یکی به شدت به خشکی پایم برخورد می کند من را به سمت ترمینال ماشین های هرات راهنمایی می کند. در ایستگاه ماشین های هرات راننده از پالهنگم می گیرد و به زور من را به سمت ماشینش می کشاند و به فرمان می فرماید که یک نفر جا در ماشینش برای من نگه دارد. وقتی به ماشینش نگاه می کنم از تعجب شاخ در می آورم. هفت مسافر در ماشین پیش از من نشسته اند. من مسافر هشتم ماشینم. ماشین بیشتر از چهار نفر ظرفیت ندارد. با فشار من را وارد ماشین می کند و با سرعت تمام به سمت اسلام قلعه راه می افتد. من و پنج نفر دیگر در عقب ماشین نشسته ایم و از فشار بی جایی بدنم به شدت درد می گیرد. خاک و باد امان همه را می برد و زوزه های بی امان باد و خاک با توفان گاه به گاه، ماشین را از جاده منصرف می کند ولی گزندی به ما نمی رسد. باید ۱۲۰ کیلومتر را بپیماییم تا به هرات برسیم. استخوان هایم به شدت درد می گیرد و نفس هایم از تنگی جا به شماره می افتد. هیچ کس چیزی نمی گوید. آرام و به سختی نفس می کشم و پایان راه را انتظار می کشم. ماشین ما پس از یک ساعت به ورودی هرات می رسد و من را در کنار شهرک هزاره نشین جبرییل پیاده می کند. وقتی کرایه مورد توافق را به راننده پرداخت می کنم، قبول نمی کند و از تمام وسایلم کرایه می خواهد که بسیار دور از انصاف به نظر می رسد اما چاره نیست و پرداخت می کنم. به جیرییل می روم و در خانه عمویم لباس از تن خسته در می آورم و با تعجب می بینم که لباس هایم از آلودگی و خاک سنگین شده اند. باید به حمام شوم و برای گرفتن بلیت قندهار به ترمینال هرات -قندهار بروم. بلیت می گیرم، باید ساعت یک شب با اتوبوس های احمدشاه بابا هرات را به سمت قندهار ترک کنم. پس از دریافت بلیت به شهر می روم و شهر را ویرانه تر از پارسال می بینم. در این شهر از بازسازی دولتی چیزی دیده نمی شود. فقط در میان خرابه های خانه های مردمی قصرهای نیکوی قد بر افراشته اند که مربوط به تاجران شهر با فرماندهان نظامی اند. در وطن من اگر فروشگاه بزرگی وجود دارد یا خانه قصر مانند به چشم می نشیند به یقین مال کسان اند که دستی در ربودن مال و اموال عمومی داشته یا در بالاکشیدن کمک های خارجی از دیگران پیشقدم بوده اند والاحال و روز طبقه پایین جامعه خیلی عوض نشده است. از تلخی نگاری هرات که بگذریم زیر پوست شهر ناهمگون است و روساخت شهر بسیار ناهمگون تر، اما به هرحال در این چند سال اوضاع خیلی بهتر از روزهای تلخ جهاد و سیاه سازی های دور طالبان و گذشته است و باید تا حدی شاکر بود. در شهر چیز نویی نمی بینم. چون یک سال پیش این شهر را دیده ام و براساس سنت مدیریتی دولت و وطنم در یک سال در این دیار چیزی عوض نمی شود. اما برای کسانی که دیری است به اینجا سفر نکرده اند شهر پر از جاذبه های دیدنی است. به هر روی هرات بسیار دیدنی است و بخشی از آثار باستانی اش بازسازی شده و برای مردم وطنم هرات شهر قابل زندگی و رویایی است. این منم که این وطن هیچ گاه برایم وطن نبوده است.

از هرات به قندهار
نیمه شب هرات را به سمت قندهار ترک می کنم. شب است و من با نگرانی تکرار جاده های پر پیچ و خم را می نگرم که کی طالبی و دزدی راه بر مسافران نگران می بندند. وقتی آفتاب سر می زند به فرا می رسم. فرا، شهری است کوچک و ساخته نشده و خانه های گیلی آن رنگ باخته اند. از فرا که می گذریم کم کمک به پایگاه بزرگ هوایی شورابه می رسیم که بی نهایت بزرگ و بی پایان است. چنین میدان هوایی را نه در فیلم دیده ام و نه در ایران. همان طور که میدان هوایی شندند (سبزوار) در نزدیکی های هرات و کنار مرز ایران بی نظیر، پر استحکام و پر امکانات است. دوستان خارجی وطنم علاقه عجیبی به ساختن پایگاه های نظامی در دیارم دارند. آنان دور از چشم مردم که زیاد هم برایشان مهم نیست به ساخت پایگاه های نظامی بزرگی پرداخته اند که به راستی رازهای مهم و نهانی را در خود نهان کرده اند. برخی از این پایگاه ها دور از چشم کسی یا کسانی ساخته شده اند یا در حال ساختند و ورود وطنداران من در آنجا ممنوع است. می گویند در چندی از این پایگاه ها هواپیماها همزمان در زیرزمین ها و کوه های تونل گونه نهان می شوند و به پرواز در می آیند. از پایگاه نظامی و هوایی شورابه که می گذریم به دل آرام نزدیک می شویم که با دیدن سربازان طالبان شوری همراه با ترس بر دلم شور می اندازد. طالبان مسلح در کنار چشم پلیس، سربازان ارتش ملی و عزیزان مسلح هالووتی راه بر ماشین ما می بندند و ما را به دقت جست وجو می کنند. تلاش می کنم خودم را نبازم و به دورها نگاه کنم و توکلم به حضرت حق باشد. طالب مسلح من را به آرامی جست وجو می کند و به چشم هایم می نگرد. وقتی آرامش من را می بیند، از من می گذرد و مرد کناری ام را به شدت و دقت تمام می پالد. دلم بدجوری شور می زند و خداخدا می کنم که زود تمام شود و از این مکان لعنتی و نفرین شده دور شوم. طالبان مردی را از ماشین پیش از ما با خود می برند و ما را رها می کنند. ته دلم فریاد می کشد و به خط دور شدن مرد اسیر شده می نگرم و به مرگ تلخی که در انتظار او خواهد بود؛ فکر می کنم. می دانم که این هیولاهای مرگ با کسی شوخی ندارند و در کشتن کسی همراه با زجر بی نمونه اند و بی نظیر و در میان آدمکشان کم نظیرند. وقتی طالبان دور می شوند سربازان ملی وطنم های و هوی راه می اندازند و شلیک های شادمانی می کنند و به ما می گویند که بود کجا شدند. همه می خندند و بر خود فرو می روند از بازی بزرگی که جان و مال و آبرو و زندگی آنان را به شوخی گرفته اند. از دل آرام ناآرام می گذریم و پس از گرشک و کشکه نخود وارد حومه قندهار می شویم. در مسیر راه همه جا پر از ایستگاه های نظامی است و پر از سربازان داخلی و خارجی. تانگ های خارجی و نفربرهای ملی در همه جا هست و همواره در ترددند و چرخبال ها بی توقف در حال گشت زدن، اما با طالبان آنان را گویا کاری نیست زیرا طالبان داخلی و خارجی چون هیولاهای مرگ در همه جا هستند و هرچه بخواهند می توانند.

قندهار
به قندهار که می رسم کمی آرام می گیرم. داخل این شهر امن است و حومه های آن پر از گشت های طالبان. شهر به صورت توافقی گویا در دست دولت و خارجی هاست و حومه و روستاهای آن در دست طالبان. احساس می کنم شهر هم در دست طالبان است چون وحشت از طالبان در همه جا دیده می شود. از ترمینال هرات-قندهار به قندهار – کابل می روم. این شهر با کمک امیر کرزی که شهر پدری اوست کمی آباد است اما آبادی آن بیشتر به خاطر پول تریاک و مافیای کالاست. به هر رو شهر قندهار آبادتر از غزنی و جاهای دیگر است اما بسیار آلوده و بی نظم. آبادی چشمگیری در آن به چشم نمی خورد که دلخوش کن باشد اما بدک هم نیست و می شود در آن چند صباحی به جبر زیست. مردم به شدت ضد دولت و خارجی ها هستند و آنان را کافر می خوانند. در شهر تنها حرف جدی که شنیده ام واژه کافر است که خرد و بزرگ آن را تکرار کرده اند. به نظر کناری هایم من هم کافرم چون کمی تمیزم و عینک دارم. شهر آرام است و کسی را به کسی کاری نیست. در اینجا طالبان و دولت و خارجی ها به صورت توافقی نسبی ولایت قندهار را قسمت کرده اند و با آرامش توافقی در کنار هم مهربانانه زندگی می کنند. این را مرد پشتون کناری ام می گوید و تف به زمین می اندازد. قندهار شهر متفاوت نیست و چیزی در چشم نمی آید که تعریف داشته باشد. مانند شهر های دیگر افغانستان زشتی با زیبایی در کنار هم رشد کرده اند اگر چند چهره شهر بسیار خشن است و آثار خرابی های جنگ در حاشیه های شهر دیده می شوند.

از قندهار به جاغوری
جاده قندهار به کابل آسفالت است و در اثر مین گذاری ها کمی دست انداز پیدا کرده است. در مسیر ما نفتکش های بسیاری سوخته اند و جنازه های ماشین های سوخته، انفجاری و نفتکش های دولتی و خارجی در همه جا به چشم می خورد. مسیر پر از پاسگاه های نظامی است و راه کاملادر اختیار سربازان دولتی و خارجی است. مسیر امن می نماید اما نرسیده به زابل و مرکز آن با دیدن چند طالب که دزد می نمایند خواب امن آن بر من آشفته می شود و ترس دوباره نفسم را به شماره می اندازد. هفت مرد مسلح ما را به درون دره هدایت می کنند و پس ازگرفتن دار و ندار ما، در دره رهایمان می کنند و خود دور می شوند. با رفتن طالبان یا دزدها دوباره حرکت می کنیم و به ژنده می رسیم که واقعا ژنده است. توقف نمی کنیم و وارد جاده خاکی جاغوری می شویم. از این به بعد تا رسیدن به مرز هزاره ها راه کوتاه است اما پر خطر و بسیار ناامن. اینجا طالبان حکومت دارند و دزدها نترس تر از دیگران در مسیر مسافران سبزند و می توانند همیشه باشند. از مرز خطر به سلامت می گذریم و به انگوری می رسیم. جاغوری در اثر خشکسالی پیاپی آسیب بسیار دیده است و از سرسبزی گذشته در آن خبری نیست. همه جا خاک آلود است و خاکبادزده. چهره مردم غمگین و مضطرب به نظر می رسد. ناامنی ها و امید نداشتن به آینده مردم را نگران و آشفته نگه داشته است. فقر گسترده و سیمای خاک آلود مردمم اشک را در چشمانم می گشاید و شور گنگی بر من دامن می زند. خدای من چرا مردمم چنین است. آیا حق آنان چنین زیستن است. کجاست شکوه غرجستان کهن و خراسان بزرگ. چشمانم را می بندم و به چیزی فکر نمی کنم. ماشین دزدزده ما کوه و کوتل را می گذرد و به سنگماشه می رسد. از روی پل آوبرده که رد می شوم، رودخانه را بی آب می یابم. تابستان و فصل کم آبی سال است. مردم این طرف کوه سرگرم زندگی اند و احساس می کنم زندگی جریان دارد. اما سیمای مردمی چیز دیگری را می گوید. زندگی در این دیار تلخ است و شکننده، ناامنی راه ها و نگرانی از بازگشت لشکر سیاهی و تباهی آنان را نگران و غمگین نشان می دهد. اینجا نه کسی می خندد و نه شادی را در چهره کسی می بینی. من هم نگرانم و غمگین. نه می خندم و نه شادی بر من رخ می کشد. گریه بی امان گوشه چشم من را می پاید و تلاشم بر این است که اندوه پنهانم را کسی متوجه نشود. احساس می کنم همه تلخگون ها در وطنم و اینجا تلخ و پراضطراب بال و پر گسترده اند. فقر گسترده، نبود امکانات ابتدایی، خشکسالی و بودن سپاهیان جهل و تباهی در کنار گوش مردم؛ آنان را در اندوه پنهان نهان کرده اند. مه از اندوه و نگرانی خانه نشین قلب پاک تمام خرد و بزرگ این دیار است. نه کودکان بازی می کنند و نه شادی در خانه آنان را می کوبند. زندگی به ناچار جریان دارد و مردم به ناچار زندگی می کنند. در سنگماشه چیز نویی نمی بینم و نباید هم باشد. هزارستان غریبم هم از چشم خالق افتاده است و هم از چشم مخلوق. در بازار سنگماشه سراغ دکان پسر عمویم استا یاور و استا محمد حسین را می گیرم و آنان را در حال انتظار می یابم که نگران سر به نیست شدن من در راه پر خوف و خطر جنوب وطنم است. آنان با دیدن من خوشحال می شوند و لبخند شادی می زنند. این نخستین بار است که لبخند کسی را می بینم. خوشحال می شوم و با لبخند جواب می دهم. آغوش کشی می کنیم و در آغوش هم اشک شادی و نگرانی می ریزیم. استا یاور می گوید: دوستان و خانواده ام تصمیم گرفته بودند که به شادی عروسی، دکتری و رسیدن من به سلامتی در جاغوری بساط شادی برپا دارند و ماشین گل پوش کنند و لحظه کوتاهی به شادی بنشینند. اما ترس از جاسوسان طالبان و گرفتار شدن من به دست آنان این شادی را از آنان می گیرد. با دوستانم در دو ماشین به سمت پیدگه حرکت می کنیم. به پیدگه که می رسم شادی سراپایم را می گیرد. اینجا زادگاه غریب من است که تا ۲۰ سال اخیر سنگی در آن جا به جا نشده است. نه از آبادی و تغییر در آن خبری است و نه چیزی از جهان مدرن بر آن اضافه شده است. پیدگه همان پیدگه دوران کودکی من است که نه طالبان بود و نه ترس و نگرانی از آینده. شادی بود و شادمانی و زیستن براساس طبیعتی خدادادی که ای کاش می ماند. به سایه خانه که می رسم کنار جلگه سایه خانه را پر از منتظران ورود غریبانه مسافری می بینم که پس از ۲۰ سال با دست خالی به خانه برگشته است. اما همه شادند و به نوبت من را در آغوش می کشند و شادی می کنند. با شادی آنان هم من شادی می کنم و خوشحال می شوم و از خداوند می خواهم که این شادی را نگه دارد. قول سایه خانه زیبا، پرآب و طبیعی است و مردم به آرامی روزها را به شب پیوند می دهند. اینجا آخر دنیاست و جهان در اینجا به پایان می رسد. زیبایی طبیعی قریه ام بی نظیر است و طبیعت آن دست نخورده و مردمان آن پاک و بی آلایش اند. دنیای مدرن دروغ و فایده سالاری هنوز در این روستا را نزده است و مردم آن سنتی اما اخلاق مدارانه زندگی می کنند. به خانه که می رسم پدرم با قد خمیده و بدن استخوانی عصا به دست به طرفم می آید. او ده ها متر دور از خانه در مسیر من قرار گرفته تا پسرش را ببیند که دیگر جوان و برومند شده است. چشمانش در حلقه های اشک شادی است اما تلاش می کند که خود را عادی نشان دهد. پدر را در آغوش می کشم و دستانش را غرق بوسه می کنم. او بهترین پدر دنیاست. در عمرم نه اندوه آشکار او را دیدم و نه شکایت بجایش را. او همواره راضی بود چون تمام توانش را به کار می بست که فرزندانش بی سواد نباشند و فقر چهره خانواده اش را نسابد. من هرچه دارم از او دارم و او بهترین پدر است که تا هنوز دیده ام. در کنار پدر، مادر را می بینم که رنجور تر از دیگران به نظر می رسد. دلم شور می زند و با خود می گویم آیا پدر و پدرانم حق بهتر زندگی کردن را نداشتند. آیا حق ندارم یک بار از خدا و طبیعت بپرسم که کجاست گوشه چشمی که بر خلایقش نگشوده اند. خواهرانم را بسیار پیرتر و رنج کشیده تر از دختران عالم و عمر طبیعی شان می بینم. سیمای آنها در اثر خشم طبیعت اندوهگین می نماید و اما هاله از شرم و حیای هزارگی آن را بر من می پوشاند. برادرانم تکیده اند و خمیده و دیدن همه این بی انصافی های طبیعت من را به شک می اندازد که باید بر این طبیعت و خالقش شورید و دیگرگونه باید زیست که زیستن دیگرگونه حق مردم رنج کشیده ماست.
وارد خانه که می شوم، خانه را شاد می یابم و همه را در تلاش برای پذیرایی از میهمانان که با من آمده اند. خانه پر از میهمان است. فردا عروسی پری خواهرم است؛ کوچولوی نازنین که بیشترین شعرها و نوشته هایم تقدیم به اوست. خواهرانم از پاکستان، هیرمند و از دور و نزدیک و دوستان و فامیل ها از همه جا آمده اند که شاهد شادی عروسی مبارک و نیک پری باشند. اما خانواده من بر سنت عاطفی مردم ام از رفتن و دوری پری غمگین اند و اشک بر دیده دارند. با طلوع آفتاب قوده داماد می آیند و در نیمروز آن پری خانه ما را از خانه پدری اش که بسیار دوست دارد، می برد و من چشم پر گریه می کنم. پری کوچولوی غریب من است که بسیار دوستش دارم. با رفتن پری خانه خالی می شود و تنهایی خانه آزارم می دهد. از فردای آن روز من با پدر در آبیاری کمک می کنم. رقشه درو می کنم و با شادی های طبیعی خانواده شادگونه بال و پر می زنم. طبیعت سیاخاک قول پدرم بی نظیر است و من به اندازه تمام جهان دوستش دارم. هیچ جا قریه پاک و سیاخاک نازنین و مهربان من نمی شود. روزها شب و شب ها روز می شود و من در کنار خانواده پس از سال ها شیرین ترین روزهایم را می گذرانم. اما مرغ مسافر دوباره به سراغم می آید که باید به کابل بروم. فردا باید دوباره با ترس و وحشت از دشت وحشت قرباغ به کابل بروم که آنجا شاید اقامتگاه آخری من باشد.

از جاغوری به کابل
صبح بسیار زود به کابل می شوم. جاغوری را که ترک می کنم تمکی و زردآلو در قرباغ در راه است. تا اینجا خطری نیست. اما به دشت وحشت که می رسم ترس از طالبان و دزد بی حسم می کند. احساس می کنم دارم کوچک می شوم و در خود فرو می روم. دشت وحشت با اینکه طولانی نیست اما یک سال به نظر می رسد و هر جنبنده موی بر بدنم راست می کند و نفسم را به شماره می اندازد. دشت سراسر وحشت است و راه رفتن در آن تلخ و نفسگیر و اما چاره جز گذر از آن نیست. تلخی آفتاب که عیان می شود، دشت به پایان می رسد و ماشین خزیده به جاده اصلی می رسد. نفسم شروع به زدن طبیعی اش می کند و احساس زنده بودن بر بدن رنجورم تنیده می شود. از غزنی خاک آلود و ناآباد که می گذریم در شش گاو وردک نخست به کاروان آمریکایی، سپس به کاروان سربازان دولتی، کاروان مردان فهیم خان و سرانجام به کاروان جنگ برمی خوریم که در چشمه سالار به شدت جریان می یابد. جنگ یک ساعت طول می کشد و پس از راه براه شدن مردان جنگی دوطرف، راه باز می شود و همه بدون نگرانی حرکت می کنند. جنگ و خشونت جاده ای برای مردم وطنم چیز عادی است و اگر نباشد، دلتنگ می شوند. وقتی جنگ بسیار وحشتناکی در جریان بود، به جز من ترسو همه شادی و از نبرد دوطرف تعریف می کردند که چه نیکو می جنگند. پس از چند ساعت دیدن نبرد مرگ و زندگی سرانجام به کابل رسیدیم و سواد شهرکابل که نسبتا امن است رنگ آرامش و شادی دوباره را بر من هدیه کرد.

کابل
کابل این روزها امن است و ساختار شکننده سیاسی دارد که ممکن است ناامن شود. هوا به شدت گرم است و امکانات سرد کننده برای مردم عادی کم است. کابل شهر تنازع برای بقاست. زندگی بسیار سخت و سرمایه داری بی نظم و بی کنترل حاکم بلامنازع شهر است. شهر خاک آلود و بیماری تابستانی فراوان است. آلودگی غنی سازی شده است و مردم به شدت بی دفاع در مقابل هر حوادث بیماری زا. اینجا کمی شهر است و مردم هم کمی شهری. من هم آمده ام که تجربه دیگرگونه شهری شدن را تجربه کنم. بازار کار آشفته است و دوستان کاریاب گرفتار و در فکر حفظ کار که دارند. باید در بزنم که کاری بیابم تا گرگ سرمایه داری و فقر گسترده من را ندرد. برای این گذر تلخ اول به دانشگاه ابن سینا مراجعه کرده ام که درسی برای من هست اما با پول آن زندگی ممکن نیست. به کاتب، غرجستان و گوهرشاد هم سر زده ام اما جایی برای من نیست. دوستانم در تلاشند که کاری برایم دست وپا کنند و من را با خود به جای بسیاری برده اند اما کار یافتن کلاف سردرگم روزگار من است. برخی تلاش می کنند به دیدار سیما ثمر بروم که ایشان نیست. دیروز به دیدار استاد محقق در خانه اش رفتم با من مهربانانه رفتار کرد اما از کار چیزی نگفت. با حمزه واعظی به دیدار جاوید لودین در وزارت خارجه رفته ام اما کار وجود ندارد. دانشگاه کابل و مانند آن برای هزاره ها جای کار نبوده و نیست. وزارت فرهنگ که باید جای من و امثال من باشد کاری برای امثال من ندارد. فردا باید به وزارت زنان بروم که شاید زنان لطفی در حق من بکنند و از مردان پیشی گیرند و جذبم کنند. به هر روی هنوز بیکارم و دنبال کار و کاری برای من نیست. در اینجا مدرک بی معناست. دکترا یا هر… باشی مهم این است که یا باید پول داشته باشی که خود کار درست کنی یا واسطه یابی که من ندارم. البته شرط اساسی برای کاریابی زبان انگلیسی و کامپیوتر است نه یک بار… کتاب، مقاله، مدرک ولو دکترا هم باشد. دکتر… کیست. تلخ بر خود بانگ می زنم: دیوانه کاش زودتر می فهمیدی و با همان لیسانس برمی گشتی و تا هنوز برای خود مردی شده بودی و واسطه دیگران. در این شهر و وطن دکتر و مدرک دکترا کیلویی چند است و شاید درستش هم همین است.
به یاد می آورم مرد هزاره را که دیروز با من پس از سرگردانی از این اداره به آن اداره می گفت: خداجان به جان هر که دوست داری بگو که گفت من را خلق کن، اگر خلق کردی چرا در افغانستان خلق کردی، اگر در افغانستان آفریدی چرا هزاره خلق کردی، اگر هزاره خلق کردی چرا شیعه ام کردی. وقتی به چهره مرد هزاره نگریستم آتشی سراپایم را گرفت و شعله های آن آتشم زد. آرام روی زمین نشستم و در خودم فرورفتم.

منبع : روزنامه شرق