بایگانی دسته بندی ها: دل نوشته ها

فاطمه اشرفی روزنامه اعتماد

گزارش «اعتماد» از طرح جمع‌آوری کودکان کار و مرکز ساماندهی یاسر


میروِیس فرزند مریم

«طرفدار پرسپولیسم…خانم یک کاری کنین بذارن برم، خیلی دلم تنگ شده.» سعید عشقش به فوتبال و دلتنگی‌اش برای خانه را در یک جمله کنار هم می‌‌گذارد. ۹ ماه پیش همه راه میان هرات تا تهران را آمده تا یک روز، حوالی یک ماه پیش، دور میدان ونک ماموران بهزیستی آمده‌اند سراغش. تختش را در اتاق شماره ۲ مرکز پذیرش و ساماندهی کودکان خیابانی یاسر نشان می‌دهد: «اینجا می‌خوابم. خانم این‌بار برگردم افغانستان درس می‌خونم. یک کاری کنین بذارن برم.» سعید ۱۳ ساله، بزرگ‌ترین فرزند یک خانواده افغان، یکی از ۲۵ کودک افغانستانی است که در این مرکز سکونت داده شده‌اند. سعید یکی از بسیار کودکانی است که در آخرین نمونه از سلسله طرح‌های جمع‌آوری کودکان کار و خیابان، سر از مراکز بهزیستی درآورده است. سعید بی‌آنکه سوالی از او بشود قول می‌دهد اگر بگذارند برود، برمی‌گردد افغانستان و فوتبالیست می‌شود.

اول تیرماه امسال، داریوش بیات‌نژاد، مدیر کل بهزیستی استان تهران در رابطه با طرح ساماندهی کودکان کار و خیابان گفت: «ساماندهی کودکان کار و خیابان آیین‌نامه‌ای دارد که در آن بسیاری از سازمان‌ها، نهادها و دستگاه‌ها عضو هستند. هر یک متناسب با وظیفه‌ای که در آن آیین‌نامه دارند، باید نقشی را ایفا کنند. طی جلساتی که در هفته‌های گذشته در بهزیستی کشور، استانداری و وزارت کشور تشکیل شد، قرار بر این شد اجرای طرح آغاز شود و در تاریخ ۲۲ خرداد ماه ۹۸ این کار طی قرارداد تفاهمنامه‌ای که فرمانداری شهر تهران با کلینیک مددکاری آوای باران و انجمن حمایت از زنان و کودکان پناهنده منعقد کرد، آغاز و بنا شد؛ این دو موسسه متولی آن باشند. بیش از ۳۰ دستگاه خودرو در دو شیفت مشغول به فعالیت هستند و حدود بیست نفر کارشناس گشت در این حوزه فعال هستند. ساعت کار گشت‌ها از ساعت ۸ تا ۲۲ است.» تفاوت طرح امسال این بود که در میان همکاران طرح نام یکی از نهادهای مدنی فعال در حوزه پناهندگان هم به چشم می‌خورد.

«من همیشه معتقد بودم دولت تا برنامه صفر تا صدی نداشته باشد نباید به این موضوع ورود کند اما حالا با بازار کاری روبه‌رو هستیم که دارد پدیده قاچاق کودکان را دامن می‌زند. باید برای مساله کودک کار فکری کنیم، باید دور هم بنشینیم و ببینیم چه باید کرد که لااقل جلوی قاچاق کودکان را بگیریم.» فاطمه اشرفی، مدیر انجمن حمایت از کودکان و زنان پناهنده (حامی) از معدود فعالان مدنی است که در طرح جمع‌آوری کودکان کار با استانداری و بهزیستی همراهی می‌کند. اشرفی می‌گوید که برای نخستین‌بار شاید فرصتی فراهم آمده باشد که بتوان آمار و تحلیلی از نحوه ورود کودکان به ایران و پیوستن‌شان به شبکه کار در خیابان به دست آورد و برای همین نمی‌تواند این طرح را سراسر به باد انتقاد و گرفت: «اولین‌بار در طول همه این سال‌ها، توانستیم دولت را متقاعد کنیم که به موضوع مساله‌محور نگاه کند. به دولت گفته‌ایم قرار نیست این بچه‌ها را جارو کنید و بیرون بریزید، باید ببینید اینها کی هستند و چگونه به درون کشور قاچاق می‌شوند. حالا در این پروسه توانسته‌ایم یک چشم‌اندازی به دست بیاوریم، چه این طرح موفق باشد چه نباشد. » آماری که اشرفی می‌گوید ۳ درصد پاکستانی و زیر ۸ درصد ایرانی بوده‌اند و باقی کودکان افغان هستند و برای همین اشرفی معتقد است که مساله کودکان کار دارد به سمت کودکان خارجی با تمرکز بر کودکان افغانستان تغییر پیدا می‌کند و برای همین نمی‌توان چشم روی این پدیده بست. راهکار دولت برای چشم نبستن روی این پدیده سال‌هاست که با نام طرح جمع‌آوری کودکان کار شناخته می‌شود. بزرگ‌ترین انتقاد نهادهای مدنی و فعالان حقوق کودک به این طرح این است که هر چند وقت یک بار نمایشی از اقتدار در خیابان‌ها و علیه بچه‌ها به اجرا درمی‌آید و باز به حال خود رها می‌شوند.

گفت بیا کفشم را واکس بزن

اشکان یک سال در افغانستان کلاس اولی بوده و یک سال در ایران. اسم پسرعموی اشکان، میرویس است، با هم می‌رفتند پارک و سرسره‌بازی می‌کردند. اشکان یک ماه است که میرویس را ندیده: «چون ضایعات جمع می‌کرد الان بهزیستی است.» دنیای پسربچه ۹ ساله دارد در خانه‌ای کوچک با دیوارهای سیمانی در محله محمودآباد حاشیه تهران شکل می‌گیرد. اشکان کلاس اول را تمام کرده و می‌تواند اسمش را بنویسد، بیرون از مدرسه هم چیزهای دیگری آموخته، کلمات بهزیستی و ضایعات و کوره را خوب بلد است. معلم‌شان می‌گوید بروند «دکتری» کنند اما اشکان نه دکتری دوست دارد نه مهندسی، نه خلبانی و نه معلمی، از حالا تصمیم گرفته خیلی درس بخواند: ‌«بزرگ که شدم آجرپزی می‌کنم. اینجا کوره زیاده.» پدر اشکان، عموی میرویس کاغذهای توی دستش را نشان می‌دهد: «استشهادیه اهالی و موی سفیدان قریه رباط ترک و یعقوبی ولسوالی غوریان- ولایت هرات- افغانستان» نامه جمعی از اهالی چند روستاست که شهادت داده‌اند، مریم مادر میرویس نمی‌تواند برای پس گرفتن فرزندش اقدام کند و آنها به عموی او وکالت می‌دهند که فرزند ۱۰ ساله مریم را او به افغانستان برگرداند. ۲۵ نفر از این کودکانی که پدرها و مادرهای‌شان در آن سمت مرز در تلاش‌اند تا راهی برای بازگرداندن‌شان پیدا کنند در حال حاضر در مرکز یاسر نگهداری می‌شوند و در روزهایی که سرپرستان قانونی‌شان باید به فکر وکالتنامه و استشهادیه و جمع و جور کردن مدارک باشند، در کنار هم و در کنار باقی بچه‌های مرکز روزهای‌شان را در اتاق‌های خواب و بازی و غذاخوری می‌گذرانند. آنهایی که جلو می‌آیند و حرف می‌زنند، خاطره‌شان را از «آن روز» تعریف می‌کنند. آن روز یعنی همان روزی که در خیابان انقلاب یا توحید یا ونک سوار ماشین بهزیستی شده‌اند، گاهی با زبان خوش، گاهی با گریه و گاهی با کتک.

معین سر چهارراه ولیعصر و در حال پاک کردن شیشه ماشین‌ها گرفتار شده: «گفتند بیا بریم بهزیستی، من داد زدم گفتم نمیام، اما دو نفر دستم را گرفتند و بردند. من نمی‌خواستم بیام، الان هم نمی‌خوام اینجا باشم.» معین با برادر و پدرش زندگی می‌کند. پدرش در این یک ماه یک بار به دیدن پسرش آمده و گفته باید برود سفارتخانه و بعد سراغش بیاید. معین می‌گوید دلش می‌خواهد برود بیرون و دوباره کار کند: «اینجا نمی‌گذارن آدم بره بیرون.»

نقی ۷ ساله را همان روز اولی که پا به خیابان گذاشته بود گرفتند، در خیابان توحید: «داشتیم ناهار می‌خوردیم. با داداشم اومده بودم. خاله! آمپول می‌زنن بعد یک چیزی می‌ریزن روی خون.» از ماجرایی که نقی ۷ ساله با هیجان تعریف می‌کند این بخش آزمایش سلامت بیشتر از همه در ذهنش مانده. برای بشیر، پسرخاله‌ نقی بخش پررنگ آن روز وقتی بوده که به ماموران بهزیستی گفته نمی‌خواهد همراه‌شان برود: «توی مترو دستمال می‌فروختم. بعد آمدیم بیرون که غذا بخوریم. بهم گفتند چی می‌فروشی؟ گفتم هیچی. بعد کوله‌ام رو باز کردند و دستمال‌ها رو دیدند. گفتند چرا دروغ می‌گی؟ گفتم برای اینکه من رو نبرین.»

نصیر را میدان ونک گرفتند، در حال واکس زدن. ۶ ماه کارش همین بوده، از همان زمانی که پایش به تهران رسید. به نصیر راستش را نگفته‌اند: «یکی آمد گفت بیا برویم توی ماشین کفش دارم برام واکس بزن. یک ماشین سفید بود، بعد که سوار شدم گفتن می‌ریم بهزیستی.» نصیر هنوز دلخور است، انگار سرش کلاه رفته باشد. نصیر که پشت وانت و قاچاقی از مرز گذشته و می‌گوید خودش تصمیم گرفته که بیاید حالا دلش می‌خواهد برگردد افغانستان.

اشرفی در میان صحبت‌هایش تایید کرد که هنوز هم برخوردهای اشتباه فراوانی در جمع‌آوری کودکان کار صورت می‌گیرد. گاهی بچه‌ها را با فریب به ماشین می‌کشند و گاهی با خشونت: «میزان خشونت‌ها کم شده، اما هست ما هم شواهدی داریم از موارد نگران‌کننده‌ای که به خود استاندار منتقل کردیم اما در سطوح بالادستی بالاخره نگاه‌های مثبتی هست که باید به آن توجه کنیم. وقتی بچه‌ها از خیابان جمع می‌شوند صدای همه بلند می‌شود اما وقتی از کله صبح تا آخر شب دارند کار می‌کنند چرا صدای‌ هیچ‌ کدام‌مان درنمی‌آید؟ چرا وقتی خشونت‌های جنسی حتی در طول روز و در خیابان به سر این بچه‌ها می‌آید، صدای‌مان درنمی‌آید؟»

«شهادت می‌دهیم بر اینکه مسمات مریم که مادر میرویس ولد غلام ولدیت فرهاد است و میرویس نام فعلا در کشور جمهوری اسلامی ایران است و نیروهای بهزیستی ایران موصوف را از تهران گرفته‌اند.» پدر اشکان، عموی میرویس نامه و استشهاد و اثر انگشت‌ها را نشان می‌دهد. او بود که میرویس را همراه خودش به تهران آورد، او بود که او را برای جمع‌آوری ضایعات و دستفروشی به خیابان‌ها برد و حالا هم اوست که باید ثابت کند پسری که در خیابان انقلاب سوار ماشین بهزیستی کرده‌اند، برادرزاده اوست و مادرش، مریم بی‌تابی می‌کند که برگردد.

گزارش «ایران» از حاشیه جنوبی تهران: بغض کودکان «کبیر آباد»

هیچ فکر نمی‌کنید که بیخ گوش ابرشهر آسمانخراش‌ها و خانه‌های چند میلیاردی پایتخت، منطقه‌ای مربوط به افغان‌ها باشد که از ابتدایی ترین حقوق محرومند. نمی‌دانم
.نامش را شهر باید گذاشت یا روستا یا منطقه محروم

گزارش میدانی «ایران» از حاشیه نشینان افغان جنوب تهران
بغض کودکان  «کبیر آباد»

هدی هاشمی
رهبر معظم انقلاب چندی پیش اعلام کردند که هیچ کودک افغانستانی، حتی مهاجرانی که به‌صورت غیرقانونی و بی‌مدرک در ایران حضور دارند، نباید از تحصیل بازبمانند و همه آنها باید در مدارس ایرانی ثبت‌نام شوند. چند روز بعد از این دستور، دولت تأکید کرد که شرایط تحصیل همه کودکان افغان را که حتی به شکل غیرمجاز در ایران زندگی می‌کنند فراهم می‌کند. درست مرداد ماه سال جاری بود که اداره کل امور اتباع و مهاجران خارجی وزارت کشور اعلام کرد که تمام کودکان اتباع غیر مجاز می‌توانند برای ثبت نام به اردوگاه‌های محل سکونت خود مراجعه کنند تا معرفینامه ثبت‌نام کودکشان را از مسئولان استانداری بگیرند و از مهرماه امسال آنها را به مدرسه بفرستند. خبری که خیلی از نوجوانان و کودکان افغان را حیرت زده کرد. برای خیلی از آنها که چند سالی از کودکی‌شان گذشته و وارد نوجوانی شده‌اند اما هنوز بلد نیستند اسم خودشان را بنویسند این اقدام دولت یعنی محقق شدن همه رؤیاهایشان.  مهر ماه امسال در بسیاری از مدارس به روی این دانش آموزان باز شد اما در طول همین سال خبرهایی منتشر شد که برخی از کودکان افغان به خاطر شهریه از مدارس اخراج شده‌اند. این خبرها البته از سوی مسئولان آموزش و پرورش رد شده است با این حال خبرنگار «ایران» به منطقه شورآباد _کبیرآباد _ در جنوب تهران رفته و از حال و هوای زندگی کودکان و زنان و مردان افغانی گزارشی تهیه کرده است. اهالی این منطقه از نظر وضعیت مالی در مضیقه شدیدی هستند و اغلب مردانشان بیکارند. طبیعی است که در چنین مناطقی نخستین آسیب‌های فقر متوجه زنان و کودکان می‌شود و آنچه از سبد خانوارها حذف می‌شود هزینه مدرسه و کتاب و دفتر بچه‌هاست.

ë کودکان
درون اتاقی نمور و تاریک، دخترک جارو به دست به تماشای ما ایستاده. هنوز کار پاک کردن در شیشه‌ای حیاط را تمام نکرده، مادر جارو به دستش داده تا اتاق کاهگلی مخروبه را حسابی جارو بزند. اما تا ما را می‌بیند جارو را  رها کرده و  سریع دست حنا کشیده‌اش را به سمت روسری مشکی و طلایی‌اش می‌برد، بعد نگاه تند و تیزی به آینه شکسته روی طاقچه  می‌کند و با تعجب دوباره به سمت ما بر می‌گردد اما انگار هیچ حرفی ندارد که بزند.
مادر زبان به دهان نمی‌گیرد و  یک ریز از فقر و مصیبت زندگیشان می‌نالد، از روزهایی که  به خاطر درد بی‌پولی، شوهرش دختر ۱۳ ساله اش را با شیربهای ۸ میلیون تومانی به عقد پسر هموطنش در آورده بود.
بی توجه به حرف‌های مادر به سوی دختر می‌روم، سن و سالش به زور به ۱۳  سال می‌رسد اما چهره اش نشان از یک  زن ۳۰ ساله دارد. سر تا پا  سیاه پوشیده و ساکت و گوشه گیر یک جا نشسته و به ما زل زده است، دختر در یکی از همین شب‌های سرد زمستانی از پدر خواست که درس بخواند، دلش می‌خواست معلم شود، اما پدر مخالف بود، آن شب حسابی کتکش زد و دختر مجبور شد شب را در حیاط خانه به صبح برساند. دخترک از آن روز به بعد کمتر حرف می‌زد. ترس از حجله‌ای داشت که در کودکی آغوشش را به روی او گشوده بود…
«مونسه» خوشحال نیستی ازدواج کردی؟
«‌نه اصلاً. می‌خواستم درس بخونم. نگذاشتن. »
کی نگذاشت ؟
«پدر. مادرم…»
تا کلاس چندم درس خوندی ؟
«سه کلاس فقط…»
امسال که رایگان بود چرا ثبت نام نکردی ؟
«برفتیم گفتن شما پارسال پول ندادین ثبت نام نمی‌کنیم.»
نامه از استانداری گرفتی؟
«بابا برای من نگرفت، گفت باید شوهر کنی. اما برای خواهر و برادرم گرفت. اونها رو هم ثبت نام نکردن الان مدرسه حامی میرن.»
شهریه تو چقدر بود؟
«۲۲۰ تومن  بود.»
الان برای خواهر و برادرت هم پول دادید؟
«مدرسه اونها رایگانه.»
یعنی مدرسه دولتی نمیرن؟
«نه مدرسه خانم قاسم‌زاده میرن. مدرسه دیگه پول میخواد ما نداریم.»
مادر با لباس بلند طرح دار افغانی از دور به دختر نگاهی می‌کند و با همان لهجه هزاره‌ای  بلند بلند حرفش را به ما می‌فهماند: «دختر در این سن و سال باید رفت و روب کنه، آشپزی کنه، درس به چه کار آید.الان وقت شوهره.»  اشک از چشمان دخترک سرازیر می‌شود. می‌خواهد حرف بزند اما بغض بر کلمات چنگ می‌اندازد. با هق هق، کلماتش بیرون می‌ریزند:«تو می‌گذاشتی درس بخوانم کسی شوم اما نگذاشتی. شوهر چه به کار من.تو بدبختم کردی….»   به هق هق می‌افتد و رویش را بر می‌گرداند به سمت همان آینه شکسته روی طاقچه.
پیشانی نوشت این دختر هم مثل همسن و سالانش است که در این  مخروبه‌ها زندگی می‌کنند. تقدیر همه شان یکی است. جنگ، زندگی و وطنشان را ویران و آنها را آواره کرده است. جنگ، همه هست و نیست آنها را گرفته. ارمغان جنگ برای این کودکان فقر بود و گرفتاری. خیلی هاشان دردشان یکی است. به چهره آنها که نگاه کنی غم و اندوه مهاجرت را می‌فهمی. کودکان افغان مهاجر همه شان درد دارند،  همه صورت‌هایشان پیر است، آنها پر از محرومیتند، پر از آرزوهای دست نیافتنی. وقتی پای درد دل این کودکان بنشینی از آرزوهای کوچکشان می‌گویند. از حق ابتدایی و انسانیشان حرف می‌زنند که مهاجرت آن را ویران کرد. حق تحصیل، خانه و کاشانه، ماشین و یافتن کار برای پدر، تمام آن چیزی است که آنها می‌خواهند اما ندارند.  به خاطر محرومیت و مهاجرت تمام کودکیشان را از دست داده‌اند.
ناجیه ۱۰ ساله  یکی از همین  دختران است که از حسرت‌های زندگیش می‌گوید. صورتش هم به رنگ لباس قرمز گل انداخته، با خنده‌های شیطنت‌آمیز نگاهی به ما می‌کند:«من پارسال مدرسه رفتم امسال نتونستم  برم. بابام پول نداد. گفت دیگه نمی‌خواد، بسه. ولش کن. »
برخی دیگر هم  مثل امید ۱۳ ساله  تا حالا پایشان به مدرسه نرسیده، او فقط شنیده که مدرسه جایی است که همه کتاب می‌خوانند، مهر ماه برایش به یک  آرزو تبدیل شده است. درست از روزی که به ۷ سالگی رسید همیشه حسرت زندگیش تحصیل و نشستن پشت این میز و نیمکت‌ها بوده است. امید تجربه شیطنت‌های زنگ تفریح و دوستی با همکلاسی را ندارد، اخم هایش را درهم می‌کند و با صدای بلند می‌گوید: «بعضی وقت‌ها با پدر سر ساختمان می‌رم بیشتر از درس به پول نیاز داریم. مدرسه رفتن گرانه. برای ما افغان‌ها نیس.»
خواهر یا برادرت چطور ؟
«برادرم را ثبت نام نکردن به خاطر شهریه. اما خواهرم مدرسه حامی میره. حالا سال دیگه برادرم رو هم می‌فرستیم حامی.»
ë تا چشم کار می‌کند بیابان است
هیچ فکر نمی‌کنید که بیخ گوش ابرشهر آسمانخراش‌ها و خانه‌های چند میلیاردی پایتخت، منطقه‌ای متعلق به افغان‌هایی باشد که از ابتدایی ترین حقوق محرومند. نمی‌دانم نامش را شهر باید گذاشت یا روستا یا منطقه محروم.
کبیر آباد بیغوله‌ای است که در آن تا چشم کار می‌کند خاک است و رد لاستیک ماشین‌ها روی زمینی که هنوز آسفالت نشده. بندرت تیر چراغی دیده می‌شود تا شاید اندکی از وهم شب‌های کبیرآباد را بزداید. تپه‌های خاکی با فاصله کم و سگ‌های ولگرد با فاصله نه چندان زیاد توجه هر کسی را که برای بار اول به اینجا قدم می‌گذارد جلب می‌کند و البته خانواده‌های افغانستانی که برایشان درس و مدرسه، بهداشت و حتی شناسنامه بی‌معنی است. به نزدیکی‌های کبیر آباد می‌رسیم، در این بیابان دخترکانی را می‌بینیم که در میان زباله‌ها به دنبال رؤیاهای کودکیشان می‌گردند. یکی لنگه کفشی یافته و پشت سرش پنهان می‌کند، آن دیگری مشغول آتش زدن بخشی از زباله هاست. زباله‌های این بیابان زمین بازی دخترکان و پسران افغان شده. وزش باد شدت گرفته است آفتاب نیمروزمنطقه کبیر آباد تهران غبارگرفته و بی‌جان است. زنان و مردان در گوشه و کنار خانه‌های مخروبه چمباتمه زده‌اند  و با هم نجوا می‌کنند. حرف‌ها شاید از آرزوهای بر باد رفته شان باشد. شاید هم خاطرات روزهای خوش و ناخوش کابل، هرات یا….. کودکان با نزدیک شدن غریبه‌ای در پناهگاهشان یک به یک خودشان را از لابه لای خرابه‌ها و زباله‌های لجن بسته بیرون می‌کشند. با چشمانی کنجکاو دور ما جمع می‌شوند و به تماشای ما می‌ایستند.حرفی نمی‌زنند اما از سر و کول هم بالا می‌روند. هر طرفی که عکاس می‌رود آنها هم راهی می‌شوند  با عکاس می‌نشینند و بلند می‌شوند.  آنها خوب می‌دانند ما غیر خودی هستیم که وارد پناهگاهشان شده ایم. پناهگاهی که به بوی متعفن لجن آغشته است. «وضعیت بهداشت در این منطقه بسیار تأسف آور است. آب تمیز و تصفیه شده موجود نیست و با تانکر آب آلوده توزیع می‌شود. قارچ و شپش به وفور در بچه‌های کبیرآباد دیده می‌شود. حمام به صورت رایج در اینجا وجود ندارد و برای استحمام باید آب را روی اجاق گرم کنند. » اینها را فاطمه قاسم‌زاده مدیر مدرسه حامی می‌گوید که همراه ما به منطقه آمده است.
او البته به موضوع غم انگیز دیگری هم اشاره می‌کند:«روستاهای مرزی افغانستان هنوز ناامن هستند. تعداد کودکان افغانی، که وارد ایران می‌شوند، بیشتر شده. آنها معمولاً پدر و مادر ندارند یا پدر و مادرشان آنها را برای کار کردن همراه یکی از اقوام به ایران می‌فرستند. این بچه‌ها را در صندوق‌عقب ماشین‌ها می‌گذارند، حتی در این مسیر تعداد زیادی‌شان بر اثر فشار و کمبود هوا می‌میرند. شرایط آنها بسیار نامساعد است. وقتی هم وارد ایران می‌شوند از شرایط نامطلوبی رنج می‌برند. در فضاهایی کار می‌کنند که حمام یا حتی سرویس بهداشتی ندارد، جای خواب مناسب ندارند. از یک طرف اخراج می‌شوند و از طرف دیگر دوباره به ایران برمی‌گردند.»
بر تعداد کودکان دقیقه به دقیقه افزوده می‌شود. یکی دمپایی به پا دارد و آن یکی پای برهنه است و دیگری انگشت پاهایش از کفش زمخت و گلی اش بیرون زده، همه شان لباس‌های نازک و مندرس به تن دارند و پا به پای ما همراه می‌شوند. کم کم بزرگترها هم می‌رسند. سرووضع آنها هم تفاوتی با کوچکترها ندارد. بچه‌های قد و نیم قد با چشم‌های غمگین و خسته  با  شیطنت‌های شیرین کودکی. همه  دلشان می‌خواهد روزها را به جای بازی کردن در کوچه‌های خاکی این منطقه در مدرسه باشند:«مامانم ثبت نامم نکرد. گفت مدرسه نمی‌خواد بری، به چه دردت می‌خوره.»
از نوک دمپایی‌های پاره تا موهای گره خورده و حمام ندیده شان پر از حرف و ناگفته‌های بسیار است انگار نه انگار دنیا تغییر کرده. این منطقه حکایت همان منطقه‌های جنگ زده کابل را دارد. پسران افغانی که کارگری مجال درس خواندن را از آنها ربوده و دخترانی که به حکم فقر خانواده با شیر بهایی مشخص به طایفه همسر فروخته می‌شوند. مینا ۱۰ساله با اینکه کارت شناسایی هم داشت نتوانست در مدرسه حاضر شود: «بابام پول نداشت، گفت نمی‌خواد بری مدرسه. بعد از دو سال تازه کلاس اول رو تموم کردم. اگر مدرسه می‌رفتم الان کلاس دوم بودم.
کلی پول باید می‌دادیم.خیلی دلم می‌خواست می‌رفتم مدرسه درس می‌خوندم دکتر می‌شدم به افغان‌ها کمک می‌کردم.نجاتشون می‌دادم.» آن دیگری می‌گوید:«اینجا که مدرسه نیست. چطوری مدرسه برم زمستون گرگ دنبالمون می‌کنه. »
و البته برای دختران که ازدواج پیشانی نوشت خیلی هاشان شده:«مامانم گفت درس به چه درد می‌خوره باید شوهر کنی. پارسال مدرسه رفتم اما اخراج شدم به خاطر اینکه پول ندادم مدیر کارنامه نداد. اخراجم کرد. خانواده پول می‌خواست. کاری نداشتم بکنم به خاطر خانواده و شیربها مجبور به ازدواج شدم. شاید اگه مدرسه رایگان بود و درس می‌خوندم الان شوهر نداشتم.»
خوشحالی؟
«چه کار کنم بد نیست اما بالاخره چی.»

ë مادران
سر و صدای بچه‌های قد و نیم قد که با دمپایی پلاستیکی این طرف و آن طرف می‌دوند، کوچه را پر کرده. آن طرف تر سه نوجوان سیگار به لب به دیواری که هر لحظه بیم فروریختنش می‌رود، تکیه داده و گپ می‌زنند. زنان این منطقه هم در کنار خانه‌های مخروبه شان زیر نور آفتاب نشسته‌اند. برخی‌ها هم وسط  حیاط  لباس و ظرف می‌شویند. با همان پیراهن‌های بلند افغانی و روسری‌های گل گلی شان…..یکی از همین زنان است:«۴ طفل دارم هیچ کدامشان مدرسه نمیرن. مدرسه پول میخواد که ندارم. از کجا پول مدرسه بیارم. همین الان ۲۰۰ تومن اجاره خونه میدم ازکجا بیارم. »
دلت نمی‌خواد بچه هات درس بخونند:
«دلم خیلی چیزها میخواد. دلم میخواد پول داشته باشم برم شهر خودم بچه‌ها تحقیر نشن. اما پول باید باشه. پول که نداشتیم از مدرسه هم اخراج شدن.از کجا بیارم این ۴ طفل رو بفرستم مدرسه. ما اینجا آنقدر مشکل داریم که به مدرسه رفتن نمی‌رسه.»
ë مشکل چی؟
«شوهرمون کار نداره،پول نداریم برای غذای بچه ها.  آب گرم نداریم. شفاخانه نیست. خانه حموم نداره.»
برای حمام رفتن چکار می‌کنید ؟
« آب گرم می‌کنیم، طفل‌ها رو توی تشت می‌شوریم خودمون هم همین طور.»
برای دوا و درمان چه می‌کنید؟ اگر زنی پا به ماه باشه چی ؟
«یک قابله اینجا هست که طفل‌های ما رو به دنیا می‌آره طبابت هم می‌کنه.»
دلتون نمی‌خواد به افغانستان برگردید؟
«افغانستان امن نیست. حمله انتحاری می‌کنن. همین جا یک نان بربری می‌خریم می‌خوریم اما جانمان در امنیت است.»
اینجا کسی اذیتتون نمی‌کنه؟
«چرا نمی‌کنه. بعضی وقت‌ها اراذل و اوباش میان بچه‌های ما رو اذیت می‌کنن. خفتشون می‌کنن. پلیس هم که نیست. شب‌ها اصلاً بیرون نمی‌تونیم بریم. امنیت نیست. همین دیروز بود. دزد اومد حالا خوبه چیزی نداریم.»

ë پدران
روی زیلوی مندرس روبه‌روی آفتاب کم رمق زمستان نشسته‌اند، دوتایشان سیگار می‌کشند و آن دیگری گوش می‌دهد به حرف‌های درگوشی مردهای دیگر. هر سه شان دستار بر سر بسته‌اند و پیراهن و شلواری گشاد به تن دارند. تنها آرزویشان داشتن یک سقف امن و خانه‌ای است که شبیه کپر نباشد. خانه‌ای که دستشویی و حمام داشته باشد و برای نظافت مجبور نباشند دردسر بکشند. خانه‌ای که درونش هر چند وقت یک بار عقرب و مار پیدا نشود و در جرز دیوارهایش پر از تخم مارمولک نباشد.  این را یکی از همین مردان افغانی می‌گوید:«ما که توان پرداخت پول مدرسه طفل هارو نداریم. هر وقت مدرسه میریم با کارت هم باشیم باید پول بدیم.پول ندیم بچه اخراج میشه.»
خب پس تکلیف این بچه‌ها چیه ؟
«پسرها باید کار کنن خرج خانه رو در بیارن. دختر هم شوهر کنه. درس برای شماست.»

چرا ما ؟
«به خاطر اینکه ما افغانی هستیم.بچه‌های ما سر کلاس تحقیر می‌شن به خاطر افغانی بودنشون.»
ما ایرانی‌ها با افغانی‌ها هم فرهنگیم چرا باید تحقیر کنیم؟
«همه ایرانی‌ها فکر می‌کنن ما جای اونها رو گرفتیم. افغانستان نابود شد به ایران پناه آوردیم. وقتی توی کوچه و خیابون‌ها راه می‌ریم بعضی‌ها به ما بد نگاه می‌کنن. انگار تقصیر ماست که افغانستان جنگ شده.»
کم کم به لحظه بازگشت نزدیک می‌شویم اما همچنان دلم با مونسه است که چگونه می‌خواهد درد سنگین زندگی آینده اش را تاب بیاورد. او هم شاید مثل مادرش دخترانی به دنیا بیاورد و در همان سن و سال کودکی شوهرش دهند. وضعیت اسفناکی که شاید برای همیشه با آنها همراه باشد.